قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3616
تاريخ الفي ( فارسى )
ايلغازى به قصد گرفتن و بىحصول مقصود بازگشتن . مفصّل اين مجمل آنكه چون پسر بكتمر جوانى بود از تحصيل ملك بىخبر در اوايل حال اتابك خود را ، كه پيرى بود صاحب تدبير و با رعايا و سپاه آنچنان سلوك مىكرد كه همه از وى راضى و شاكر بودند ، گرفته به قتل رسانيد . و خود هميشه به شراب خوردن و لهو و لعب اشتغال داشت و مقرّبان او هريكى در شهر آنچه مىخواستند مىكردند و زن و فرزند مردم را مىكشيدندى . القصّه ، چون ظلم و تعدّى وى از حدّ اعتدال گذشت اهالى اخلاط اتفاق نموده [ 210 الف ] كس به طلب ناصر الدّين ارتق بن ايلغازى ، كه والى ماردين بود و ميانهء امير ايلغازى و شاه ارمن محبّت و دوستى در آن مرتبه بود كه شاه ارمن او را پسر مىخواند ، فرستادند و گفتند همانا او به منزلهء شاه ارمن است . اتّفاقا قبل از آنكه ناصر الدّين به اخلاط درآيد ، بلبانى - كه يكى از غلامان شاه ارمن بود و پيش از اين با پسر بكتمر اظهار عداوت و مخالفت نموده به بلازكرد « 1 » رفته ، جمعى را با خود متّفق گردانيده و در آنجا مىبود - جمعى كثير را با خود متّفق ساخته متوجّه اخلاط شد و شهر را محاصره نمود . در اثناى محاصرهء بلبان ، ناصر الدّين ارتق با جمعى قليل به گمان آنكه چون اهالى اخلاط او را طلبيدند و مزاحم و ممانع او نخواهند شد به آنجا رسيد . و چون بلبان برآمدن ناصر الدّين ارتق اطّلاع يافت ، باوجود آنكه مىدانست كه با او بسيار اندك مردماند ، انديشهء آن كرد كه چون اهالى اخلاط وى را طلبيدهاند ، مبادا در مقام امداد و اعانت او شده بهاتّفاق او مرا از پيش بردارند . بنابراين ، در مقام مكر و حيله شده ، كس پيش ناصر الدّين ارتق فرستاد و پيغام داد كه « مرا متهّم به آن مىدارند كه من از جانب تو به اينجا آمدهام و الحال جمعى كه تو را طلب داشتهاند مرا نيز به اين گمان كه متابع و فرمانبردار توام مىخواهند ، امّا چون آن جماعت بسيار ضعيف و زبوناند و اكثر اهالى آن شهر حكومت عرب را نمىخواهند ، بنابراين ، مناسب آن است كه تو يك منزل عقبنشينى تا من اين شهر را به دست آورده كس به طلب تو فرستم . امّا بهشرط آنكه تو حلّ و عقد مهمّات اين ولايت را به من سپارى . » ناصر الدّين ارتق اين سخن پرپوچ را قبول كرده و يك منزل عقب نشست . مردم اخلاط چون اين خبر شنيدند ، يقين ايشان شد كه ناصر الدّين ارتق را قوّت مقابلهء بلبان نبود ، بنابراين ، بازگشت . از اين جهت مردم از بلبان اعتبار گرفته در مقام اطاعت او درآمدند و خفيه كس پيش او فرستادند كه « خاطر جمعدار كه اينك پسر بكتمر را گرفته شهر را به تو تسليم مىنماييم . » روز ديگر بلبان كس پيش ناصر الدّين ارتق فرستاده پيغام داد كه « اگر آدميانه به جانب ولايت
--> ( 1 ) . رجوع شود به پاورقى صفحهء 3577 كتاب .